تلخیص بسیار جذاب کتاب راه خورشیدی
کتاب راه خورشیدی اندیشه نامه و راه نامه استاد محمد رضا حکیمی
مولف : محمد اسفندیاری نشر دلیل ما
ص17
بردگی فکری سهمگینترین نوع بردگی و مقدّمه ی گونه های دیگر بردگی است
ص 18 و ص 19
بزرگان بزرگند؛ چه ما نظرهای آنان را بپذیریم، چه با دلیل نپذیریم؛ لیکن ما کوچک خواهیم بود اگر نظرها را دربست بپذیریم و آنان را مطلق کنیم.
ص 26
افلاطون تا ارسطو حاضر نمی شد درس را شروع نمی کرد؛ می گفت عقل در مجلس درس حاضر نیست.
ص 33
وظیفه ی مراجع تقلید، تفقّه در فروع دین و مخاطبشان، مسلمان است، اما وظیفه ی مراجع تحقیق، تفقّه در نفس دین و مخاطبشان، مسلمان و غیر مسلمان است. مراجع تقلید، احکام دین را برای مردم بیان می کنند، اما مراجع تحقیق، مردم را به دین هدایت می کنند و پاسدار کیان و مرزهای آن هستند و افترائات و شبهات را دفع می کنند. پیداست که رسالت مراجع تحقیق مهم تر از مراجع تقلید و مقدّم بر آن است، ولی این طبقه، چنان که باید، قدر نمی بینند و، حتی، گاه بی مهری می بینند.
ص33
رسالتگزاری علمی با رساله نویسی عملی ممکن نیست و رساله ی علمیّه مقدم بر رساله ی عملیّه است.
ص 33
او دغدغه ی فروع فقهی و دقایق اصولی را نداشت، دغدغه ی دین را داشت و جامعه را.
ص33 و ص34
رونق دین را در جامعه خواستارتر بود تا رونق علم را در حوزه؛ آن هم علومی که بخشی از آن ها به کار جامعه نمی آید و در رونق دین در جامعه تأثیری ندارد.
ص 35
بی انصافی است که ما از حاصل تلاش آنان بهره ببریم و آنان از حاصل تلاش ما بهره نبرند، و حاصل تلاش آنان در خدمت ما باشد امّا حاصل تلاش ما در خدمت آنان نه. پس ما نیز باید، به صورتی، آنان را از حاصل کار خویش بهره مند سازیم؛ همان گونه که گذران مادّی زندگی ما بسته به آنان و امثال آنان است.
ص 38
متاسفانه حوزه های علمیّه درِ خروجی ندارد
ص 39
پس از*رحلت علمی*، *رجعت انذار ی* باید کرد.
ص 39
حکیمی حوزه مداری را برنگزید و پس از اینکه در حوزه*درس خارج* خواند، به جامعه رفت و * خارجِ درس* هم خواند و با *آفاق فکری برون حوزه ای* آشنا شد و به جای تحقیق در * وقایع سابقه* به *حوادث واقعه* پرداخت
ص 44
استاد حکیمی در این تعلیقات، چون یک روحانی تمام عیار و متصلّب در تشیّع (و نه متعصّب)
ص45
"ماهیّت اسلام حاکمیّت است، نه صرفاً قانون"
ص 52
البتّه هر یک از این آیات در مقام بیان یک چیز است، اما نکته ی پوشیده در آن، همین است که *الله* و *قسط* جایگزین یکدیگر شده و این جایگزینی، اشاره به این است که قیام به قسط، چون قیام برای خداست و نیز عکس آن؛ هم چنین گواهی برای خدا، چون گواهی به قسط است و نیز عکس آن. خدازی بودن، به خدا خدا گفتن و لب جنباندن و شعار پراکندن نیست، به عدالت ورزیدن است و پاس آن را داشتن.
ص 52
یکی در سراسر عمرش و در همه ی آثارش سخن از طهارت و نجاست و حیض و نفاس است؛ و یکی دیگر سخن از وجود و ماهیّت و جوهر و عرض و هیولی؛ و آن یکی دیگر از می و معشوق و خال و لب و ابرو؛ و هکذا *کُلُّ اِناءٍ یَتر شَّح بِما فِیهِ.* اینها نشانه ی دغدغه ها و دلمشغولی های هر یک است و تفاوتش با دیگری.
ص 54
یعنی یک متفکّر مبارز یا مبارز متفکّر
ص 57
فی المثل اگر کسی، از سر دردمندی، به یاری مظلومان شتافته و با ظالمان ستیزیده، فقط به ظلم ستیزی او اشاره شده و به انگیزه ی وی(دردمندی) ، پرداخته نشده است.
ص 58
تأسّف بارتر اینکه در بخشی از فرهنگ ما، خاصّه ادبیّات، به خلاف دردمندی سفارش شده است؛ یعنی خوشگذرانی و بی خیالی و شادخواری و دم غنیمت شماری و زندگی اپیکوری.
ص 58
دردهای مقدّس و متعالی را، به اعتباری، می توان به دو دسته تقسیم کرد: درد عرفانی و درد اجتماعی.
ص 58
دردمندی اجتماعی، یعنی دغدغه ی اجتماع را داشتن و از پریشانی ها و آشفتگی ها، پریشان و آشفته شدن و در تب و تاب مردم بودن و از آنان متأثر شدن
ص 59
مردم چندانکه از خاری در پای خویش رنجور می شوند، از تیری در چشم جامعه نگران نمی شوند
ص 59
نخستین شرط دردمندی، خردمندی است و درک داشتن
ص 60
*اَلغَمُّ و العقلُ لا یَفتَرِقان* و *اِستراحَ مَن لا عقلَ لَه.* یعنی خردمندی و دردمندی تفکیک ناپذیرند و نابخرد، آسوده خاطر است.
ص 60
شرط دیگر دردمندی، حسّاس بودن است؛ نمی گویم احساس کردن است. زیرا همه ی انسان ها احساس می کنند، اما فقط معدودی حسّاس هستند
ص 62
اساساً، رنج بشریّت برایشان مطرح نیست و کرم کتاب هستند و غرق در مشتی فرمول و اصطلاح.
ص 65
صدای خرد شدن استخوان انسان را در زیر آسیای زندگی می شنیدم.
ص 66
باید دانشکده ی پزشکی را، و دانشکده ی حقوق، از نزدیک، با وضع زندگی محرومان آشنا گردند
ص 67
فقیران را در لابلای قیل و قال فقه و اصول و فلسفه گم نکرد.
ص 67
امّا سپس که مزه ی زندگی به زیر دندانشان می رود، تخته بند زندگی می شوند و روزمرّگی و روزمرگی بر آن ها غالب می گردد و چون پرگار به گرداگرد زندگی خویش می گردند.
ص 69
اگر دردمندی حکیمی را در میان همه ی متفکّران تقسیم کنیم، کسی بی درد باقی نمی ماند.
ص 69
زندگی هر انسانی، در جامعه های بشری، بر دو گونه است: زندگی ای خودخواهانه و حیوانوار، و زندگی ای غیرخواهانه و انسانوار؛ یا به تعبیری دیگر: زندگی ای قطره ای و زندگی ای دریایی.
ص 71
و بینا بودن در شهر کوران، غریب.
ص 72
اشرافیگری علمی و علّامگی کتابی به این عالمان رخصت نمی دهد که آن تحقیقات وزین را رها سازند و از مشتی انسان بی کفش و کلاه سخن بگویند و از حقوقشان دفاع کنند.
ص 73
در این میان، یکی نیست که گریبان این جماعت را برگیرد و بگوید که این همه درس و بحث و قیل و قال و لِم و لانُسلّم و نفی و اثبات و کلام وکتاب برای چیست؟ نه مگر برای انسان شدن است و خدمت به انسان ها و انسانیّت؟ پس تا کی در آن مقدّمه ماندن و کی به این ذی المقدّمه خواهید رسیدن؟ آیا مردم باید هزینه ی زندگی عدّه ای را بپردازند تا درس بخوانند و صرفاً بشوند عالم و استاد؟ همین و بس؟ نه مگر ثمره ی علم و تحقیق آن ها باید به مردم برگردد؟
ص 75
معیّت با فقیران و محبّت به آنان، فرض عین و عین فرض است؛ خاصّه برای عالمان و حاکمان و متنعّمان.
ص 77
بنگرید! نمی فرماید * و ما اخذ الله علی الملوک...*، یا * و ما اخذ الله علی الامراءِ ...*
ص 78
عجب تعبیر عجیبی، و واژه های شگرفی، و احساس پاک و ژرفی، عجب واقعگرا و عینیّت پذیر و ملموس: اَن لایُقارُّوا عَلی کِظَّۀِ ظالِمٍ و لاسَغَبِ مَظلُومٍ. و این تنوین نکره در دو کلمه ی *ظالم* و *مظلوم*، چگونه بار تکلیف را سنگین می کند و قلمرو آن را، تا هر جا ظالمی هست و مظلومی، می گسترد و می گسترد.
ص 79
مدیرعامل انجمن حمایت از آسیب دیدگان اجتماعی گفت:
در شهر تهران 25 تا 30 هزار کودک خیابانی وجود دارد که ماهانه 100 تا 150 نفر از آن ها در کنار خیابان ها می میرند.
ص 81
حسّاسیّت ها و دلمشغولیها به چیزهای دیگر بود؛ یا به عشرت خویش، یا به حفظ موقعیّت سیاسی خود، یا به بازی های سیاسی، یا به دینداریهای صوری، یا به سرگرمی های علمی.
ص 81
گفته اند که سیبویه، پیشوای بزرگ علم نحو، در آستانه ی مرگ، می گفت: مِتُّ وَ فی قَلبی شائبۀُ حَتّی. یعنی می میرم و در دل تردید درباره ی حرف * حتّی* دارم که چیست.
ص 83
*ما لا یُدرکُ کُلُّه لا یُترکُ کُلُّه*
ص 85
و در کنار قلّه های ثروت آن، درّه های فقر است
ص 85
عدالت ترجیع بند آن
ص 86
این همه گریز به عدالتِ حکیمی را بسنجید با گریز از عدالتِ دیگر نویسندگان و ستیزبا عدالتِ دیگران.
ص 86
نکته ی دوم اینکه معیار منطقی بودن افکار و مکاتب، انسجام و همگونی در میان بخش های آن است. اگر میان پاره های افکار یک متفکّر، یا بخش های مختلف یک مکتب، ناهمگونی و تناقض باشد و بخشی از آن بخش دیگر را نفی و خنثی کند، منطقی و معقول شمرده نمی شود. مثلاً اگر مبانی فلسفی یک مکتب با مبانی اقتصادی آن، و یا این ها با مبانی اخلاقی آن، نامتجانس باشد، دانسته می شود که آن مکتب هویّتی چند تکّه دارد که به یکدیگر وصله شده است و سرانجام هم دریده می شود.
ص 86
فی المثل هنگامی که از محرومان و مستضعفان سخن گفته می شود، برایشان اشک می ریزند و دَر عالم اخلاق و اندرز، بشدّت محرومگرا هستند و دوستدار محرومان،؛ ولی همین که از عالَم اخلاق فراتر می روند و به عرصه ی فقه و حقوق وارد می شوند، فتوا و حکمشان به سود کنزوران و گنجبران است و به زیان همان محرومان. در منبر، چپ هستند و در فتوا، راست.
ص 87
-در مثل- برای مالکیّت و مصرف هیچ محدودیّتی قائل نمی شوند.
ص 88
*ایُّها المؤمنونَ! مصیبَتکُم الطّواغیتُ مِن اَهلِ الرَّغبۀِ فِی الدُّنیا المائلونَ و اِلیها ای مؤمنان! فاجعه در زندگی شما همین طاغوتان دنیا طلبِ دنیا دوستند.*
نظام طاغوتی، یک مثلّث است
ص 89
گفتنی است پیامبران تنها مردم را به *حقیقت* دعوت نکرده اند، بلکه به * عدالت* نیز فراخوانده اند. و به دیگر گفته، پیامران فقط از *حق و باطل* (کفر و دین) ، سخن نگفته اند، بلکه از *عدل و ظلم* نیز حدیث کرده اند. و همین است تفاوت پیامبران و فیلسوفان و مبارزان. فیلسوفان، کتاب در دست، فقط از حقیقت می گویند؛ مبارزان؛ سلاح در کف، تنها از عدالت می گویند؛ امّا پیامبران، در یک دست کتاب و در دست دیگر سلاح، از حقیقت و عدالت، توأمان، می گویند.
ص 89
استاد حکیمی بر آن است که توحید و عدل، چکیده ی دین است. توحید، تصحیح رابطه ی انسان با خداست و عدل، تصحیح رابطه ی انسان با انسان و دیگران:
ص 90
دو چیز عمده ترین مانع رشد و تعالی است، و دیگر مانعها به این دو از می گردد: 1. شرک (کفر)، 2. ظلم ... و در برابر این دو مانع رشد، دو عامل رشد و مقتضی رشد و تعالی انسانی قرار دارد که عبارت است از: 1. توحید، 2. عدل
ص 91
*التّوحید و العدل علویّان*
ص 94
احکام برای هدفی و منظوری تشریع شده است. این منظور در قرآن بصراحت بیان شده و با *لام* غایت و تعلیل یادآوری گشته است: *لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسطِ.* پس باید مجتهد در استنباط های خود در جهت *لیقوم الناس بالقسط* حرکت کند
ص 95
باید ابواب بسیاری بر ابواب موجود فقه افزوده شود و *کتاب العدل و القسط* نخستین کتاب فقه باشد، نه *کتاب الطّهاره*.
ص 97
امیرالمؤمنین جامعه ی اسلامی را جامعه ای می شمارد که: *نه در آن عیالمند نیازمندی است و نه به مسلمان و حتّی غیرمسلمانی ستم می رود.* (لا یُوجَد فِیه عائلٌ و محتاجٌ و لایُظلَمُ فِیه مُسلِمٌ او مُعاهَدٌ.)
ص 98
اما اگر صاحب مال انفاق نکند و جامعه نیازی داشت، حکومت اسلامی می تواند مقدار لازم را از او بگیرد و به محرومان بدهد و یا در منظورهای دیگر اجتماعی به مصرف برساند.
ص 98
مال موجب *قوام* جامعه است و ، از سوی دیگر، *تکاثر* ضدّ *قوام* معرّفی شده است. از کنار هم نهادن این ها به دست می آید که مال تکاثری اصلاً مالیّت ندارد. زیرا ضدّ آن چیزی است که اسلام به آن مال داده است. چنین مالی باید فوراً مصادره شود و به صاحبان اصلی آن بازگردد تا از محرومیّت به در آیند.
ص 100
استاد حکیمی احتکار را نه تنها در اجناس، که در اموال هم می داند و دامنه ی اسراف را نیز از مصرف تا مالکیّت می کشاند و اسراف در مالکیّت را نیز گونه ای از اسراف می شمارد
ص 101
به نظر حکیمی مقصود از *حقّ معلوم* در آیه ی *وَالَّذینَ فی اَموالِهم حقٌّ معلومٌ لِلسائلِ وَالمَحرومِ* ، *چیزی جز زکات است و، از جمله، کسانی را شامل می شود که مالشان به حدّ نصاب نرسیده است یا اصلاٌ مال زکاتی ندارند ...*
ص 101 و ص 102
امّا درباره ی زکات باطنی می گوید که اندازه ی آن در آیات و روایات، معیّن نشده است و بستگی به مقدار مال ندارد، بلکه به وجود بینوایان در جامعه موکول است و تا بینوایی هست، باید پرداخت گردد.
ص 102
*بسیار اتّفاق می افتد که زکات باطنی، با ملاکات ثانوی اسلامی، واجب می شود.*
ص 105
عدل فصل مقوّم جامعه ی اسلامیِ قرآنیِ محمّدی است، پس به همان گونه که انسان انسان نیست مگر آن که ناطق باشد، به همان گونه هم جامعه جامعه ی اسلامیِ قرآنیِ محمّدی نیست مگر آن که عدل بر همه ی نواحی و جهات و امور آن فرمانروایی کند و همه ی مردم آن به قسط قائم باشند. و دلیل حضور عدل در جامعه نبودن فقر در آن است.
ص 105
تنها *جامعه ی قائم بالقسط* جامعه ی قرآنی است
ص 105
... اگر عدالت باشد فقر نیست، و اگر فقر باشد عدالت نیست. جامعه ی سرمایه داری و تکاثر و تبعیض جامعه ی عدل نیست. و جامعه ی بدون عدل جامعه ی قرآنی نیست...
ص 107
در آثار استاد حکیمی از دو موضوع بسیار سخن رفته است: قیام و قسط.
ص 108
جاذبه ی مارکسیسم نه در نظریّه ی ماتریالیسم آن بود و نه در دیالکتیک و نه در تفسیرش از تاریخ(ماتریالیسم تاریخی) . اگر هم به لحاظ نظری در مارکسیسم جاذبه ای بود، جوانان چندان اهل نظریّه پردازی نبودند و مطالعه ی جدّی در آن نمی کردند. آنچه در مارکسیسم جالب و جاذب بود، تأکیدش بر دفاع از حقوق کارگران و کشاورزان بود و همان داس و چکش.
ص 108
مسأله ی آن ها، *حق و باطل* نبود، *عدل و ظلم* بود
ص 111
هنگامی که اسلام گفته می شد، شکّیّات و وجوهات و روضه و گریه و چاقچور و حاج آقا تداعی می شد، عدالت و آزادی و کرامت انسان و مبارزه و ظلم ستیزی به خاطر نمی آمد. اسلام، مرامنامه ی اجتماع و سیاست نبود، گذرنامه ی آخرت بود.
ص 111
*غنای تکاثری* و *اقتصاد آکل و مأکول*
ص 115
*آنچه انسانی را والا می سازد، نه شدّتِ احساسهای والا، که مدّتِ آن هاست.*
ص 116
در اسلام راه خدا از میان مردم می گذرد و *سبیل الله* همان *سبیل النّاس* است
ص 117
*اِن تُقرِضُوا اللهَ قَرضاً حَسناً* ، یعنی اِن تُقرِضُوا النّاسَ قَرضاً حَسناً. هم چنین در سوره ی نساء، آیه ی 75، آمده است: و ما لَکُم لا تُقاتِلُونَ فِی سَبیلِ اللهِ و المُستَضعَفینَ ... یعنی چرا در راه خدا و مستضعفین پیکار نمی کنید؟ و چنانکه می نگریم، در این آیه، *المستضعفین* به *الله* عطف شده و *سبیل الله* و *سبیل المستضعفین* یکی قلمداد گردیده است.
ص 119
در نظر اسلام، قطب انسان است؛ و خوشبختی او، با برطرف کردن موانع رسیدن او به خوشبختی، که فقر و ناکامی از جمله ی آن هاست، از هدف های اصلی است. و در سرمایه داری، قطب سود است و سود ... اسلام انسان را می سازد و سرمایه داری انسان را می سوزد. چه، او سازنده ی سود است.
ص 125
جامعه ی قرآنی جامعه ای است که در آن مقتضیات رشد انسانی موجود و موانع رشد انسانی مفقود باشد.
ص 125
یا ظالمند یا مظلوم. و ظلم کردن و ظلم دیدن، هر دو، به طبیعت خود، مانع رشد انسانند.
ص 125
ممکن است در قانون اساسی جامعه ای، دین رسمیّت داشته باشد و حکومتش ( در تقسیم بندی حکومت ها به دینی و لائیک و الحادی) دینی باشد، امّا جامعه ی دینی نباشد؛ و کذا بالعکس. فی المثل اگر در کویت، مقتضی رشد انسان موجود و مانع رشد مفقود نباشد، جامعه ای دینی نیست؛ اماّ اگر در سوئیس، مقتضی رشد انسان موجود باشد و مانع رشد مفقود، جامعه ای دینی است. پس همه چیز به انسان و رشد او بر می گردد، و نه به قانون اساسی و حکومت یک جامعه و شعارهای لفظی و شعائر صوری آن.
ص 127
آه! آه! این چه فاجعه ی عظیمی است؟ این چه بلایی است نازل گشته؟ این چه حالتی است پیدا شده؟ کو آن عزّت و رفعت؟ چه شد آن جبروت و عظمت؟ کجا رفت آن حشمت و اجلال؟ .. چرا مسلمانان ذلیل شدند؟ چرا دین اسلام ضعیف شد؟
سیّد جمال الدّین اسدآبادی
ص 129
*اگر دین به مسئله ی سیاست و رهبری نیندیشد ... نه تنها ضامن اجرا ندارد، بلکه مانع اجرا نیز دارد.*
ص 130
* صرفاً انسان را به معبد فرا نمی خواند، بلکه هر موضع اجتماعی را معبد می داند.*
ص 130 و ص 131
* در کنار کتاب فقهی عروۀ الوثقی، از سید محمّد کاظم طباطبایی یزدی، نشریّه ی سیاسی عروۀ الوثقی، از سیّد جمال الدّین اسد آبادی ، خوانده شود و متن درسی قرار گیرد
ص 131
چرا باید عالمان عروه ی فقهی تا این اندازه از عروه ی اجتماعی جدا و دور و بی خبر باشند؟ و راستی، آیا چگونه تواند بود آن همه توجّه و تدریس و تحشیه و تزاحم بر سر آن عروه، و این همه بی خبری و ناآگاهی از این عروه؟
ص 132
گاه در اجزای یک چیز باریک شدن، مانع درک کلّ آن می شود. عدّه ای مفردات یک چیز را می بینند، امّا از ترکیب آن غافل می شوند. درختان را می بینند، ولی جنگل را نمی توانند دید. این عدّه کلان نگر نیستند و هندسه و بافتار و دورنمای چیزی را نمی توانند ببینند. سیاسی بودن اسلام، با کلان نگری و درنگ در هندسه ی اسلام، به راحتی قابل درک است؛ امّا ممکن است عدّه ای عمری را صرف جزئیّات و مفردات دین کنند و، در عین حال، از درک سیمای کلّی و ترکیب آن، بازمانند و -مثلاً- درنیابند که اسلام، دینی سیاسی است و یا، اصلاً، این موضوع برایشان مطرح نشود.
ص 134
حماسه های رشک آمیزی خلق شد و چه تراژدیهای اشک انگیزی پدید آمد.
ص 136
عاشورا ترکیبی است از حماسه و تراژدی و این دو تفکیک ناپذیر. اینک سخن در این است که در کدامیک از این دو عنصر باید نگریست: حماسه یا تراژدی؟ دقیقتر بگویم که کدامیک از این دو، اصل است؟
ص 137
اگر به *حماسه ی عاشورا* نگریسته شود و آن اصل قرار گیرد، نتیجه اش آن می شود که هیچگاه تن به ذلّت و زور ندهیم و در برابر یزیدیان بایستیم و آزادگی پیشه سازیم و، خلاصه، مبارزه و حرّیّت و عزّت و ستم ستیزی و شهادت. حاصل *عاشورای حماسی*، یا اصل قرار دادن حماسه در عاشورا، 8 اسلام حماسه* است.
امّا اگر به*ترازدی عاشورا* نگریسته شود و آن اصل قرار گیرد، حاصلش همین می شود که یکسره مصیبت زده باشیم و مرثیه سرایی کنیم و روضه خوانی برپا سازیم و بگرییم و، خلاصه، اشک و علَم و زنجیر و قمه و هیأت. حاصل *عاشورای تراژدیک*، یا اصل قرار دادن تراژدی در عاشورا، *اسلام مرثیه* است.
ص 137
در دیده ی نزدیک بین ما تراژیک است، ور نه به دیده ی شیرزن کربلا، *زیبایی* است. نه مگر حضرت زینب، پس از مشاهده ی آن همه رخدادها، گفت: ما رَأیتُ اِلّا جَمیلاً؟ حسین کشته نشد تا امّتی را، تا ابدالآباد، مصیبت زده و گریان سازد، بلکه جان داد تا امّتی را درس ستیهندگی و آزادگی و عزّتخواهی دهد
ص 139
از میان انبوه واژه هایی که گذشتگان برای قیام امام حسین-ع- به کار می بردند، دو کلیدواژه عبارت است از: *مَصرَع* (به زمین افکنده شدن) و *مقتل* (کشته شدن). حتّی عنوان بسیاری از کتاب ها مقتل بود و مقتل خوانی رواج داشت و نام حرفه ای بود. حال آنکه امروزه از آن حضرت با این دو کلیدواژه یاد می شود: *قیام* و *شهادت*.
ص 139 و ص 140
قیام عاشورا را از دو نظرگاه و با دو زاویه ی دید می توان نگریست: اگر به حماسه ی آن نگریسته شود و آن حماسه در کانون توجّه و اصل قرار گیرد، نتیجه اش *اسلام حماسه* می شود و *حسین شهادت* ( نه *حسین مصیبت*)، و *حسین خون* (نه *حسین اشک*).
ص 140
اقامه ی عزای حسینی برای احیای مرام حسینی نیست، بلکه همان عزاداری موضوعیّت دارد. وسیله و ابزار به هدف و غایت تبدیل شده و آنچه طریقیّت دارد، موضوعیّت یافته است. قطره ای اشک در این اسلام، گناهانی را می شوید که کفّاره اش، در میزان شرع خدا، بس سنگین است. اشک، خود، *عمل* است و هدف، و جای آن را می گیرد و چون مطهّرات می گردد و نجاسات زندگی را می شوید. نتیجه این می شود که پیروان این دین، پشتگرم به گریه می شوند و کم رغبت به عمل.
ص 140
آن جا که امام حسین زنده است، ظلم نیست و هر جا که ظلم هست، لاجرم، امام حسین زنده نیست.
ص 141
عاشورا واقعیّتی است مرکّب از سه بعد: پیام، حماسه و سوگ. و این ترکیب بدین گونه است که سوگ و مصیبت در خدمت حماسه قرار دارد و حماسه در خدمت پیام؛ نه اینکه این هر دو در خدمت سوگواری ...
روضه خوانی و عزاداری مظهر بُعد سوم عاشوراست؛ یعنی مصیبت؛ و جنبه ی احساسی و عاطفی دارد و برای فراموش نشدن عاشوراست تا جنبه ی حماسه و پیامش زنده بماند. پس این بُعد هنگامی ارزشی دارد که با منشأ اصلی آن، از هر حیث، مطابق باشد ...
ص 141
حکیمی بر آن است که عاشورا مرکّب از *قیام* و *پیام* است، امّا *شیعه بیش تر به آن بُعد عاطفی داد تا بُعد حماسی.*
ص 142
افسوس که شیعه بیش تر بر *مصائب عاشورا* گریست و کمتر در *مسائل عاشورا* اندیشید.
ص 142
نماز واژه ی شب عاشوراست و عدالت واژه ی روز عاشورا. یعنی پیام شب عاشورا نماز است و پیام روز عاشورا عدالت.
ص 142 و ص 143
گاه در تاریخ *مظاهر حسینی* در خدمت *مقاصد یزیدی* در آمد و *فکر امام حسین-ع- و اندیشه ی اسلامی او، در مبارزه با یزید، نیز به شهادت رسید؛ علاوه بر بدن او که پایمال سمّ ستوران گشت.*
ص143
بجز اینکه امام حسین-ع- در عاشورا شهید شده است، عاشورا نیز در تاریخ شهید شده و پیام اصلی عاشورا (عدالت) فراموش گشته است. پس در هر عاشورایی دو شهید موجود است و بر هر شهیدی نوحه ای واجب.
ص 143
* باید عاشورایی باز برای "عاشورا" گرفت.* به عبارت دیگر، یک مصیبت برای *حسین عاشورایی* است و مصیبت دیگر برای *عاشورای حسینی*.
ص 143
اگر کسی عاشورا را، با همه ی ابعاد آن بشناسد، اصل مصیبت امام حسین-ع- را فراموش می کند و برای *عاشورای حسینی* به سوگ می نشیند.
ص 143 و ص 144
مظلومیّت مضاعف ... به معنای این است که در عاشورا دو ظلم واقع شده است: یکی بر حضرت امام حسین-ع- و خاندان پیامبر اکرم-ص- و دیگری بر خود عاشورا. عاشورایی که برای عدالت بر پا شد، ددر راه تکاثر و اتراف و اسراف و اجحاف و اتلاف مال مردم مصرف می شود. کسی در عاشورا گامی برای عدالت بر نمی دارد و ... باز باید عاشورایی برای عاشورا گرفت.
ص 144 و ص 145
امّا و افسوسا که عاشورای حماسه، در عاشورای تاریخ، به عاشورای مرثیّه مبدل گشت و از آن همه حماسه، دسته های عزاداری و مجالس روضه خوانی و خیل مدّاحان نصیب شد. گویا امام حسین-ع- به هدف عزاداری برای خویش قیام کرده بود و خود را به کشتن داد تا امّتی را بگریاند و عزادار سازد؛ همین و همین.
ص 148
وضع مسلمانان در زمان یزید بهتر از حالا بود: کفّار به مسلمین باج و خراج می دادند، ولی حالا بر سر ما می کوبند. اسلام رو به توسعه می رفت و حالا رو به زوال است. وضع اجتماعی ما امروز، به مراتب، بدتر از زمان یزید شده است ...
ص 148 و ص 149
یک عاشورا، اگر آن طور که می باید و ائمّه ی طاهرین نظر داشته اند، برگزار گردد، بس است تا سرنوشت ملّتهایی را عوض کند.
ص 151
دین او اسلام درگیر است نه اسلام فرتوت. اسلام بر پایان است نه اسلام بازنشستگان.
ص 151
اسلامی که برای جامعه ای که در آن حقّ مستضعفان از مستکبران گرفته نشود، پشیزی ارزش قائل نیست.* به عبارت دیگر *اسلام درگیر و قائم، نه اسلام تسلیم و ساکت*. *اسلام زداینده ی سردی ها و سیاهی ها و تبعیض ها و ستم ها و سستی ها و یأس ها*.
ص 151
*رساله نویسان بی رسالت*
ص 152 و ص 153
مرثیه یعنی تکرار یک مصیبت در ظرف زمانی شنونده و گوینده. و مصیبت، در مورد مردان بزرگ، حماسه ای است روبرو شده با غرورهای کاذب دژخیمانه. پس همواره حماسه جزء حقیقت آن و عنصر اصلی آن است.
ص 169
ص 169 و ص 170
اصولاً نگریستن به واقعه ی غدیر به چشم یک امر تاریخی که قرونی بر آن گذشته است، خلاف فهم دین است و فهم این واقعه. صورت ماجرای غدیر، یک امر تاریخی است که 14 قرن بر آن گذشته است، امّا محتوای آن چه؟ بر خود اسلام نیز 14 قرن گذشته است. بر دعوت های اسلام (دعوت به یکتاپرستی، حرّیّت، عدالت، نماز و زکات و جهاد و امر به معروف و نهی از منکر) نیز 14 قرن گذشته است. امّا این ها حقایق زمانی نیستند، حقایق ابدیند. این ها را با واحد *زمان* نمی توان سنجید، با واحد *انسان* و واحد *حیات انسانی* باید سنجید ...
ص 172
ولایت یعنی تبلور تشیّع، و تشیّع یعنی تبلور اسلام، و اسلام یعنی ایمان و ایثار، محبّت و حماسه، عزّت و اقدام. بلی، ولایت این است: نه فقط محبّتی خام، بدون تعهّد اجتماعی و درگیری شیعی، نه فقط گریه بر حسین، همراه قبول حکومت یزید.
ص 172
تشیّع علوی است و این، تشیّع صفوی.
ص 174
مسأله این است: اتّحاد اسلامی، نه اتّحاد مذهبی. باید این دو را از هم جدا کرد. دشمنان ما برای اینکه این هدف اعلا تحقّق نیابد، *وحدت اسلامی* را به *وحدت مذهبی* برمی گردانند تا عملی نباشد.
ص 180
سیّد موسی زرآبادی(م 1353ق)، میرزا مهدی اصفهانی(م1365ق) و شیخ مجتبی قزوینی(م1386ق). این سه تن، به رغم آن که سال ها فلسفه خوانده بودند، سرانجام از آن برگشتند و پرچم مخالفت با فلسفه را برافراشتند و شاگردان خویش را نیز از آن برگرداندند.
ص 184
طباطبایی می گوید: سه راه برای کشف حقیقت وجود دارد: ظواهر دینی (آیات و روایات)، بحث عقلی(فلسفه) و تصفیه ی نفس(عرفان). هر یک از این سه راه را گروهی از مسلمانان برگزیده اند و همواره میانشان کشمکش بوده است. امّا جمع میان این سه گروه، چون جمع کردن زاویه های مثلّث است که اگر به یکی از آن ها اضافه شود، به ناچار از دو زاویه ی دیگر کاسته می شود.
ص 189
آن چه از معصوم-ع- در این باره رسیده است، *معنای تأویلی* است نه *تأویل معنا*.
ص 203 و ص 204
می توان به بحث حقیقت شرعیّه اشاره کرد که صدها صفحه ی کتاب های اصولی و صدها سال عمر حوزه ها و طلّاب به آن اختصاص داده شده است و فایده ای هم بر آن مترتّب نیست. همان گونه که آیت الله خویی گفته است: *انّ البحث فی هذه المسئلۀ لایترتّب علیه ٍثمرۀ اصلاً.* هم چنین می توان به بحث مقدّمه ی واجب اشاره کرد که قیل و قال درباره ی آن فراوان شده است و چندان ثمره ای هم در برندارد. چنانکه آیت الله خوئی در این باره نیز تصریح کرده است: *انّه لا تترتّب ثمرۀ مهمّۀ علی البحث عن وجوب مقدّمۀ الواجب.* به یاد دارم که روزی یکی از استادانم می گفت: نقل است که میرزا حبیب الله رشتی چهارده سال درباره ی مقدّمه ی واجب بحث کرد. پس از آن گفت حال ببینم که این بحث چه فایده ای دارد. بحث را ادامه داد و نتیجه گرفت که این بحث فایده ای ندارد!
ص 208
رجوع وی به احادیث، رجوع تزیینی و رجوع تأییدی نیست، بلکه رجوع تمییزی است. وی از باب تزیین سخن و برای تیمّن و تبرّک به احادیث رجوع نمی کند؛ چنانکه برای تأیید سخن خویش چنین نمی کند؛ بلکه برای تمییز و تشخیص مسائل به احادیث رجوع می کند.
ص 208
او یک اخبارگرای جدّی است؛ امّا اخبارگرایی کجا و اخباری گری کجا؟
ص 218
و اینکه در بالا *عوام ذهنان* تعبیر کردم، برای این است که این گونه کسان، که مورد این گفتگویند، ممکن است تحصیلاتی هم داشته باشند و، به اصطلاح، *ملّا* باشند و ... امّا ذهناً عوامند و عامی.
ص 225
به هر اندازه که شرایط یک روحانی واقعی را بدانید، روحانی نما را بهتر می شناسید:
ص 225
هر معمّم که تقوا داشته باشد (اوّلاً) ، باسواد باشد (ثانیاً)، و دارای روحانیّت(ثالثاً)، امّا فقط زمان شناس نباشد و آگاهی عصری نداشته باشد، روحانی نماست.
ص 226
اصول چیزی نمی دانند و می توان آن ها را *قدمای معاصر* نامید، بیرون از دایره ی روحانیّت هستند.
ص 226
استاد حکیمی بر آن است که درباره ی روحانیّت سه نظریّه مطرح است:
1. اسلام منهای روحانیّت (مطلقاً)؛
2. اسلام به علاوه ی روحانیّت (مطلقاّ)؛
3. اسلام به علاوه ی روحانیّت آگاه متعهّد درگیر (روحانیّت تصفیه شده).
ص 227
من همواره برای هر روحانی، در هر مرتبه و مقام و با هر اشتغال، این سه وصف و قید را ضروری می دانم: 1. آگاه، 2.متعهّد، 3.درگیر/مجاهد.
ص 228
آگاهی غیر از علم و فضل و معلومات و فقه و اصول و فلسفه و عرفان و کلام و اخلاق و تفسیر و دیگر دانش های اصطلاحی است. آگاهی، بینش است، نه دانش. آگاهی، شناخت است، نه حفظ کردن اصطلاحات و انباشتن محفوظات و ردّ فرع بر اصل ...
ص 228
و نیازی به توضیح نیست که مقصود از *زمان* در این گونه احادیث و تعالیم معصومین-ع- }العالِمُ بِزمانِه لا تَهجُ»ُ عَلیهِ اللَّوابِس}، *زمان تقویمی* نیست، بلکه *زمان فرهنگی* است. یعنی مقصود این نیست که شخص بداند که امروز بشریّت در چه ماهی و چه سالی زندگی می کند، بلکه مقصود این است که بداند امروز بشریّت در چه حال و هوایی و با چه اندیشه ای و فرهنگی زندگی می کند ...
ص 228 و ص229
اطّلاعات و معلومات غیر از آگاهی است؛ زمینه ی آگاهی می تواند باشد، لیکن آگاهی نیست. معلومات، آگاهی بالقوّه است نه بالفعل.
ص 230
ارتجاع یعنی غیبت از زمان حاضر و حضور در زمان گذشته.
ارتجاع یعنی زیستن در زمان کنونی و اندیشیدن در زمان پیشین.
ارتجاع یعنی نفس کشیدن در زمان حال و حس کردن در زمان ماضی.
ارتجاع یعنی مصرف کردن در زمان فعلی، و ... درک کردن در قرن ها پیش از این.
ارتجاع یعنی حضور فیزیکی در زمان حاضر و حضور فکری در ماورای قرون.
ارتجاع یعنی واپس اندیشی و پیشرفت ستیزی.
ارتجاع یعنی عدم درک تحوّل.
ارتجاع یعنی رمیدن از نوآوری و نواندیشی ...
ارتجاع یعنی مصلوب ساختن عقل در دالان تاریک جهالت.
ارتجاع یعنی عدم حضور در زمان، به دلیل عدم آگاهی از زمان ...
ص 231
بسته ذهنی، محدوداندیشی، زمان گریزی، تحجّرگرایی، عوام ذهنی.
ص 235
*الاسلام محجوبٌ بالمسلمین.*
ص 237
وی مرجعیّت را نیابت از امام-ع- و زعامت می داند، نه فقط فقاهت. بنا بر این هر فقیه صاحب رساله را مرجع نمی شمارد و شروط دیگری را، جز فقه، برای مرجع تقلید لازم می داند.
ص 238
این، *مرجعیّت* و *نیابت از امام در عصر غیبت* نیست، بلکه *افتاء* و *تدریس* و *تأمین مؤونۀ طلّاب* است.
ص 238 و ص 239
فکر می کنند هر فقیه صاحب رساله ای که، به نظر آنان، مقدّس وعادل هم باشد، می تواند مرجع باشد. مانند اینکه فکر کنیم که هر پزشکی، که دارای تحصیلات عالیه و گواهینامه ی پزشکی است، می تواند وزیر بهداری باشد و امور بهداری یک کشور را فیصله دهد و راه ببرد؛ با اینکه این طور نیست.
ص 240
*رساله نویسان بی رسالت* سپرد.
ص 241
در روزگاری که ... اولویّت محرز است، چون کسی یا کسانی یافت شوند که، احتمالاً و فرضاً، در جهتی اعلمیّت داشته باشند، یا سن عمر و بیشتر، اولویّت مقدّ» است. زیرا نوع تکلیف چنان است که با اولویّت بهتر ادا می شود تا اعلمیّت صِرف (بر فرض وجود آن)، و دانستن چند تا *فتأمّل* بیشتر و ندانستن هزارها چیز دیگر.
ص 243
*عالمان، وارثان پیامبرانند*، یعنی ارثی که پیامبران باقی گذاشته اند، نزد عالم است. ارث پیامبران چیست؟ آیا جز هدایت و تعلیم و مقاومت و ارشاد و احیای نفوس و تصحیح مسیر بشریّت، چیز دیگری است...؟
ص 243
آیا کدامیک از پیامبران، رساله ای می نوشته اند و در گوشه ای می نشسته و به نمازی حاضر می شده اند و درسی می داده و وجوهی تقسیم می کرده اند و بس ...؟
ص 244
آری، عالمی وارث پیامبران است که پیرو خطّ ابراهیم باشد و بت شکن، و پیرو خطّ موسی باشد و جبّار سرنگون کن، و پیرو خطّ داود باشد و پیشرو مبارزات مسلّحانه.
ص 245
در ادامه ی این حدیث، از جمله، آمده است: و ذلِک لایّکونُ اِلّا بعضَ فُقهاءِ الشّیعۀ لا کلَّهم.
ص 249
یعنی پس از سال ها تحصیل و زحمت و کسب علوم و مقدّمات، صاحب اطّلاع اجتهادی درباره ی همان 500 آیه بشود که کمتر از یک دوازدهم قرآن است. از سوی دیگر، قرآن، بتمام و کمال و با همه ی آیات
ص 250
کتاب تکاثر، کتاب اتراف، کتاب عدالت و قسط، کتاب زکات باطنی (غیر رسمی و حقّ معلوم)، کتاب هنر، کتاب آموزش و پرورش، کتاب پزشکی نو.
ص 251
اجتهاد در *وقایع سابقه* اجتهاد نیست، تقلید است؛ اجتهاد در *حوادث واقعه* اجتهاد است.
ص 257
... مسأله، تنها، مجتهد بودن و مناسک نوشتن نیست؛ بلکه مسأله ی مرزبانی قرن ... و احیای خون شهیدان و تطهیر زمان و ادای رسالت نسل است و اشراف 236کامل بر محتویات روزها و آنچه در آن ها می گذرد و بر خلق می رود.
ص 263
ما یک حکومت اسلامی داریم و یک حکومت مسلمانان. حکومت اسلامی آن است که همه چیز یک حاکمیت منطبق با اسلام باشد، از اقتصاد تا قضاوت و دیگر امور؛ و حکومت مسلمانان آن است که کسانی که در رأس حاکمیّت قرار دارند مسلمان باشند؛ یعنی اعتقادات دینیشان اعتقادات اسلامی باشد، نه مسیحی مثلاً.
ص 266
انقلاب اسلامی ملّت ما، طاغوت سیاسی (فرعون) را ساقط کرد، امّا طاغوت اقتصادی (قارون) را نه. اکنون آقایان باید تا فرصت از دست نرفته است، برای *تکمیل انقلاب*، به ساقط کردن این طاغوت نیز بپردازند؛ ولو بلغ ما بلغ.
ص 267
انقلاب بدون اجرای عدالت، انقلاب نیست، بلکه تعویض اشخاص است و تغییر مراکز قدرت و گرفتار شدن ملّت به سلیقه های جدید و چپاولگران عزیز!
ص 268
در جامعه شناسی اصلی به نام تبدیل *نهضت* (Movement) به *نظام* (Institution) وجود دارد که تنبّه انگیز است؛ به این معنی که در جامعه، جنبش و حرکتی برای رسیدن به اهدافی به وجود می آید و برای آن مبارزه می کند و با وضع موجود می ستیزد، امّا چون به پیروزی و قدرت می رسد، اهداف و آرمان هایش را، که برای آن مبارزه می کرد، فراموش می کند و متوقّف می شود و حالت متحرّک و انقلابیش را از دست می دهد و در لاک محافظه کاری فرو می رود و به جای حفظ ارزش ها، دغدغه ی حفظ خودش را دارد.
ص 269
*ما قُصِدَ لَم یَقَعَ و ما وَقَعَ لَم یُقصَد.*
ص 275 و ص 276
میان *قیام* و *انقلاب* تمایز می گذارد و هر قیام را، الزاماً، انقلاب نمی شمارد. یعنی قیام منتج و مثمر (کامیاب)، انقلاب است و انقلاب ناکان،
ص 279
آثارش به عنوان *کتاب سال جمهوری اسلامی ایران* و *کتاب سال ولایت* برگزیده شد، از حضور در مراسم و دریافت جایزه خودداری کرد و تقاضا و تحکّم و تهدید نمود که کتابش به عنوان اثر برگزیده معرّفی نشود. همچنین هنگامی که او به عنوان *چهره های ماندگار* ایران انتخاب شد، از حضور در مراسم آن دوری گزید و جایزه ای نپذیرفت.
ص 287
از این بدتر و عجیب تر ، مشی کسانی است که سیستم سرمایه داری را لعاب شرع می زنند و عمامه ی فقهی به سر اقتصاد سرمایه داری می پیچند و منادیان عدالت علی را به مارکس رمی می کنند.
ص 287
کسانی که می گویند اصل الاصول اقتصاد اسلامی مالکیّت است (و نه عدالت).
ص 293
*عرضه ی فکر* کمتر از *خود فکر* نیست. هر چه معلومات و دلیل و استناد در دست باشد، امّا در قالبی مناسب و اصیل و پرجاذبه عرضه نگردد، اثری چندان نخواهد داشت ...
ص 301
کلمات و ترکیبات ساخته ی حکیمی فراوان است و استقصای آن ها مشکل. برخی از آن ها عبارتند از: *فرهنگبان* ، *رسالتگزار*، *بسته ذهنی*، *بسته اندیشی*، *عوام ذهنان*، *حوزه مداری* (بر مدار حوزه های علمیّه گردیدن)، *برون حوزه* (*آفاق فکری برون حوزه ای*) ، *مکتب تفکیک*، *سپیده باور*، *اقالیم قبله*،(در ترکیب دلچسب *اقالیم قبله*)، *اخباریگری و اخبارگرایی*، *اجتهاد تقلیدی و اجتهاد تحقیقی*، *عینیّت جامعه* (در ترکیب *امام در عینیّت جامعه* و *عالم در عینیّت جامعه*)، *انسان هادی و انسان هابط*، *جامعه ی قرآنی و جامعه ی قارونی*، *مرگوار* (*زندگی مرگوار*)، *زندگیساز*، *آرمانبانی*، *خدازی*، *غم آجین*، *تعالیم اوصیائی*، *عقل خودبنیاد دینی*، *عقل یونانی بنیاد التقاطی*، *وقایع سابقه و حوادث واقعه*.
ص 307
هم باید بر مظلومیّت تاریخی اهل بیت گریست و هم مظلومیّت عصری ایشان که چنین مرثیه هایی درباره ی آنان سروده می شود.
ص 308
هیچ گاه انکسار، زبونی، ضعف در آن ها راه نداشته است.
ص 333
مصداق *رُبَّ حاملِ فقهٍ اِلی مَن هُو اَفقَه مِنهُ* هستند. یعنی خوب می نویسند، امّا کم می دانند و بیشتر حامل علوم هستند تا عالم علوم. یا خوب سخن می گویند، امّا سخن خوب نمی گویند.
ص 334
هنگامی که هزار و یک شب به وجود می آمد، ما در سیاهچال ها بودیم ...
ص 337
این دسته از دانشوران موضوعات پرقشقره و کم فایده (کثیرالبلوی و قلیل الجدوی) را برای تحقیق خود انتخاب می کنند و تحقیق در عتیقه جات را بر تحقیق در اجتماعیّات رجحان می دهند. اینان بیشتر به *نفس تحقیق* می اندیشند و به *موضوع تحقیق* نمی اندیشند. این عدّه از دانشوران چیزهایی می نویسند که به کار مردم نمی آید و چیزهایی نمی نویسند که به کار مردم می آید. تو گویی اینان *جاهل بما کان و عالم بما لم یکن* هستند.
ص 338
از ذهنیّت حوزه بیرون آمد و به سراغ عینیّت جامعه رفت
ص 339
آثار استاد حکیمی بیش از آن که *دانش* به خواننده دهد، *بینش* می دهد.
ص 341
*و بدین گونه بود که پس از روز "بعثت" (روز بلوغ عقل9 و روز "غدیر" (روز بلوغ حق)، روز سوم پدید آمد؛ یعنی روز "عاشورا" (روز بلوغ خون و حماسه).*
ص 360
استاد می گوید ناگهان متوجّه شدم که در آن طرف مشهد، جوانان بی سلاح در ساده ترین موضوعات اعتقادی مانده اند و بی دین می شوند و من نشسته ام و حاشیه بر کفایه می نویسم!
ص 360
*طلّاب جوان که خود را برای مرزبانی حماسه ی جاوید می سازند، باید بدانند که همه چیز در "فتأمّل" های مکاسب و دقایق کفایه و صفحات اسفار خلاصه نمی شود. هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست.
ص 366
این نوع از تألیفات را خوب است "دایرۀ العلوم" (فرهنگنامه ی علوم) بنامیم، در برابر "دایرۀ المعارف"
ص 370
"عالم در ذهنیّت خویش". عالم درعینیّت جامعه مروّج اسلام است و عزّتبخش به مسلمانان، و عالم در ذهنیّت خویش مخرّب اسلام است و ذلّت آفرین برای مسلمانان.
ص 377
*برای نان دیگران دغدغه داشتن و برای کسب آن تلاش کردن، در نخستین قدم، دغدغه ی نان را در خویش کشتن و نان خویش را از دست نهادن است.*
ص 378
*اگر جیب ها پر باشد، نه زاهد می توان بود و نه انقلابی.*
ص 387
او اسلام را تأویل نمی کند، خود را تأویل می کند.
ص 389
وی هرگز کتابزده و کتاب باره نشد و ذهنی رشد نکرد و زیر آوار کتاب نماند و به ورطه ی مسائل انتزاعی کشیده نشد. محقّق آکادمی نگردید، بلکه متفکّر اجتماعی شد و از فریاد روزها گفت و سرود جهش ها و قیام جاودانه و جامعه سازی قرآنی و امام در عینیت جامعه و بیدارگران اقالیم قبله. آثارش، آکادمیک نیست، ایدئولوژیک است و برای کتابخانه ها فراهم نیامده، بلکه برای جامعه نوشته شده است.
ص 390
اگر هم این بیماری شایع شود، نمی گوید *اَلبلیّۀُ اِذا عَمّت طابَت* و *اَلمِحنۀُ اِذا شاعَـت سَهُلت.*
ص 390
وی هنوز *پنجاه و هفتی* می اندیشد؛
ص 391
*لَیسَ فِی الامکان اَبدعُ مِمّا کانَ.* واقعیّت را، لزوماً، مرادف حقیقت نمی داند و وضع موجود را وضع مطلوب نمی شمارد. *اَلخیرُ فِی ما وَقَع* و *خوب است ان شاء الله* لقلقه ی زبانش نیست و تمکین به وضع روزمرّه نمی کند. به *آنچه هست* خرسند نمی شود، بلکه *آنچه باید* را می خواهد و می جوید. بودن را دلیل حقّانیّت نمی داند و واقعیّت را، هر چند سابقه دار باشد و جااُفتاده، به رسمیّت نمی شناسد. همواره در پی چیزی برتر است و وضعی بهتر و شدنی فراتر.
ص 392
*تَحریکُ السّاکنِ اَسهلُ مِن تَسکینِ المتحرِّکِ.*
ص 393
نه تنها به *صحّت تکلیف*، بلکه به *کمال تکلیف* توجّه
ص 398
عصر حاضر را می توان عصر کامپیوتر نامید. این جعبه های جادویی و بی جان، هزاران کتاب در درون دارند و هزاران پرسش را پاسخ می دهند و هزاران معمّا را گره می گشایند. از این پدیده باید عبرت گرفت. عالم شدن و حامل محتوای کتاب ها بودن و حلّ المسائل گردیدن مهم نیست، انسان شدن مهم است. کامپیوتر جعبه ی معلومات است و دست ساز انسان، پس نباید انسان جعبه ی معلومات شود و به اندازه ی ساخته ی خویش تنزّل کند. او باید پلّه های انسانیّت را بالا برود و *انسان عالم* شود.
ص 404
شما که دو دو تا چهار تا را اختراع نکرده اید؛ شما که این مضمون را که *باید وطن را دوست داشت* اختراع نکرده اید، پس باید آن را به گونه ای عرضه دارید که نو باشد؛ و الّا مانند کسی خواهید بود که دوچرخه ی چوبی می سازد و حال آن که بیچاره خبر ندارد که مدّت هاست که دوچرخه ی آهنی وجود دارد.
ص 414
سخن کوتاه که نوآوری چندین و چند شرط و شطر دارد و، از جمله اینکه، باید با *احتیاط علمی* و *احاطه ی علمی* بر میراث گذشتگان باشد.
ص 415
... کسانی که با نوآوری به نام *حفظ حدود* و *مبارزه با انحراف* مخالفت می ورزند ... از اصل *جمود* جانبداری می کنند و توجّه ندارند که همان گونه که *انحراف* زیان آور است، جمود نیز زیان آور است.
ص 420
حکیمی، چنانکه گذشت، امر بین الامرین است و قائل به اسلام بین الاسلامین و در نوسان میان روحانیّت و روشنفکران.
ص 422
او در پی قیل و قال علمی نبوده و نیست، بلکه در پی قیل و قال تکلیفی و اجتماعی بوده و هست. علم و فضل و هنر و ادب برای او ابزار تحقّق قسط و تکلیف اجتماعی است است
ص 422
من او را در شمار *طبقات القوّامین* می شمارم
ص 422
عالم قائم یا قائم عالم است، نه فقط عالم یا عالم قاعد.
ص 422
در شمار علّامگان نمی آورم، او در شمار قوّامان است.
ص 423
این نویسنده هماره ... از این اسلام دم زده است:
-اسلام توحید و عدل،
-اسلام قرآن و علی-ع-،
-اسلام نهج البلاغه و عاشورا،
-اسلام زاهد بودن عالم و صالح بودن حاکم،
-اسلام منهای تکاثر و اتراف و اسراف،
-اسلام منهای فقر و محرومیّت و سقوط،
-اسلام مسؤولیّت شناسی نسبت به همگان،
-اسلام حفظ شخصیّت و حقوق انسانی در قضاوت،
-اسلام عدالت گستری و محرومیّت زدایی،
-اسلام دانش پروری و شعورآفرینی،
-اسلام تعالی بخشی و حریّت آموزی،
-اسلام ارتجاع ستیزی و زمان شناسی،
-اسلام مردم دوستی و آزادگی.
ص 424
-اسلامی که نظام حکومتی آن، از کوخ محقر علی-ع- در کوفه سرآغاز می گیرد، نه از کاخ مجلّل (کاخ سبز) معاویه در دمشق.
-اسلامی که آیین اقتصادی آن، از سیره ی ابوذرّ غِفاری گرته برمی دارد، نه از زندگی عبدالرّحمان عوف.
-اسلامی که بی عدالتی با دشمن را نیز روا نمی دارد (وَ لا یَجرِ مَنَّکُم شَنآن قَومٍ علی اَن لاتعدِلوا.)
- اسلامی که می گوید انسان و جامعه را با عدالت بسازید، نه با زور (اِجعَلِ العَدلَ سَیفکَ.)
- اسلامی که عدالت را به آن می داند که در میان مردم محتاجی و نیازمندی یافت نشود(لَو عُدلَ فِی النّاسِ لَاستَغنَوا.)
-اسلامی که، سرانجام، در برابر همه ی ستم ها و تبعیض ها و ناروایی ها و گرسنگی ها و محرومیّت ها، عالمان دین را مسؤول می شناسد (وَ ما اَخَذَ اللهُ عَلَی العُلماء اَن لایُقارّوا عَلی کِظَّۀِ ظالمٍ وَ لا سَغَبِ مَظلومٍ.
-این اسلام،
-اسلام عدالت و عدالت و عدالت.
-عدالت اقتصادی،
-عدالت اجتماعی،
-عدالت قضایی.
ص 426
نیز *سلوک متشرّعانه* است و نه *سلوک متصوّفانه*
ص 426
تقوا را دو قسم کنیم: قسم نخست تقوای اخلاقی و فردی (تقوای خانگی، تقوای درون خانه)، قسم دوم تقوای سیاسی و موضعی (تقوای اجتماعی، تقوای برون خانه).
ص 432
*زمین را پر از تقوا و عبادت می کند* ،با اینکه آمده است که *زمین را پر از عدل و داد می کند*، و همین عدل و داد، مقدّمه و مستلزم *تقوا* و *عبادت* درست است.
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۲ ساعت 8:55 توسط محمد رضا فراهانی
|
به تنها وبگاه رسمی گروه جهادی - تبلیغی فدائیان عدالت خوش آمدید. اخبار و فعالیت های رسمی گروه جهادی را از این وبگاه میتوانید دنبال کنید. اين وبلاگ دغدغه اسلام ناب و عدالت را دارد، این گروه جهادی با همت جمعي از دوستان طلبه و دانشجو جهت دادرسي به كوخ نشينان و دادخواهي از كاخ نشينان تشكیل شده كه اينجانب محمد رضا فراهاني (09108051182) افتخار خادمي اين گروه جهادی را دارم . mrf1357r@yahoo.com